فعلا میتنونین اسامی قبولیای ارومیه رو تو ادامه بببینین. بای تا های(به قول یکی)
ابقيه ي اراجيف
اي نتايج كجايين![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اي نتيجه بخوره تو سرم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اي بابا مرديم و زنده شديم پس چرا اين نتايج رو نمي دن؟
حدود 22،23تير:يكي از بچه ها زنگ مي زنه مدرسه كه اي ملت اين نتايج رو كي مي دن.مدير مدرسمون كه"البته مدير فوق العاده اي برا مدرسمون هست كه اگه نبود بايد در مدرسه رو گل مي گرفتيم"Jميگه كه زنگ بزنين از سرپرستي بپرسين اونم زنگ مي زنه سر پرستي مي گن كه تا آخر اين هفته حتما نتايج رو مي دن.ما هم خوشحال دم به دقيقه مي ريمnodetكه اگه نتايج اومدبدونيم. هفته تموم شد ونتايج رو ندادن بچه ها ديگه از مدرسه نا اميد شدن تو گوگل با هر عنواني كه مي شد،گشتن"نتايج مرحله ي دوم آزمون ورود به دبيرستان هاي تيزهوشان سال 87" "زمان اعلام نتايج مرحله ي دوم آزمون ورود به دبيرستان هاي تيزهوشان سال 87" "اسامي قبول شدگان ورود به دبيرستان هاي تيزهوشان سال 87" "...."كه بلاخره توي يكي از سايت هانوشته بود 1 مرداد(يا1 امرداد)زمان اعلام نتايج مرحله ي دوم.چون مرحله اول رو1 روز زودتر از اونچه كه تو سايتا بود دادن پس ماهم از شنبه به اميد اين كه اين مرحله هم نتايج رو زودتر مي دن تو سايت سمپاد به دنبال نتايج بوديم كه امروز كه 2 امرداد هست هنوز نتايج رو ندادن. مي گم چي مي شه آخه از قبل توي سايت بنويسن نتايج رو كي مي دن كه آدم كارو زندگيش رو ول نكنه و همش تو اينترنت باشه.
حالا دوباره امروز زنگ زديم مدرسه كه اي بابا چي شد اين نتايج ومدرسه هم گفته: انشاا.... 10 امرداد مي دن؛البته احتمال اينكه 5امردادم نتايج رو بدن هست.
پس يعني ما باز بايد بي كار جلو رايانه (خواستم فارسي رو پاس بدارم.)باشيم.
آخه مهمش اينجاست كه خبر مرگم اگه؛زبونم لال؛زبونش لال؛زبونت لال قبول نشديم ديگه مدرسه اي پيدا نمي شه كه بريم چون تمام مدارس ا از مدرسه ي انرژي اتمي بگيريد تا شاهد و نمونه مردمي ونمونه دولتي ،امتحان هاي وروديشون رو گرفتن والبته ماهم امتحانش رو نداديم.
خوب شما بگين حق با ماست يا نه؟
شما بگين اگه قبول نشديم(زبونت لالL)كدوم مدرسه بريم آخه؟
اینم عکس من که بس منتظر موندم زیر پام سبزشد.اونم چه سبز شدنی ببینین.
|
اعلام اسامي پذيرفته شدگان مرحله نهايي ورود به مقطع متوسطه سمپاد در تاريخ 14/5/87 در پايگاه اينترنتي (www.nodet.net(org |
|
اسامی پذیرفتهشدگان مرحله نهائی ورود به مقطع متوسطه سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان در تاریخ 14/5/87 در پایگاه اینترنتی (ww.nodet.net (org اعلام خواهد شد ضمناً اسامی از طریق سازمان آموزش و پرورش استانها و مراکز آموزشی سازمان اعلام میگردد. |
اين ادامه ي داستان جيغ وفصل اول آن است كه البته بايد گفت كتاب جيغ36فصل دارد.منتظر ادامه ي اين داستان باشيد.
فصل 1
اعتقاد به ارواح واشباح؟
من در بيشتر عمر خود اعتقادي به آنها نداشتم.اما از زمستان سال گذشته به اين طرف مي خواهم اعتقاد داشته باشم.اين آرزوي من است،بزرگترين ومهمترين آرزويم كه تقربا هر روز و شب به آن فكر مي كنم.
دلم مي خواهد با يك شبح رو برو شوم. مي خواهم با يك شبح صحبت كنم.
اسم اين شبح يان است.
تمام جزئيات آن روز سرد يخ زده دسامبر گذشته را به ياد دارم.برف زيادي باريده بود كه در اثر سرما،لايه ي خشكي روي آن را پوشانده بود كه زير پا قرچ وقرچ صدا مي كرد.
خورشيد در پايين افق بر فراز افق ديده ميشد.انوار بي رمق خورشيد برف را همچون صفحه اي نقره اي هب دخشش واداشته بود.برف از شاخه هاي كاج و صنوبر آويزان بود؛و لايه ي سفيدرنگ ضخيمي روي پرچين ها پوشانده بود.
يادم مي آيد هواي يخ زده گونه هايم را ميسوزاند.ابر هاي پوف آلود و چاق و چله همچون آدم برفي در آسمان صاف شناور بودند.
در حالي كه اسكيت هاي خود را روي شانه ام انداخته بودم وبه طرف درياچه ي ورمن، حدود يك خيابان بالاتر از خانه ي ما،ميرفتم.اين واقعا يك درياچه نيست؛ اين فقط يك بركه كوچك است.
دوستم وانسا آنجا بود.ما هميشه به خاطر لباس برفي صورتي رتگش سربه سرش ميگذاشتيم.رنگي بسيار بچه گانه بود.ولي وانسا اهميتي نمي داد.ميگفت از كرك پرهاي واقعي قو درست شده و واقعا گرم وراحت است.
هنوزهم موهاي سرخ وانسا را كه در زير آفتاب كم رنگ مي دخشيد به ياد دارم؛وانعكاس برف در چشمان سبزش را.
اسكات نيز با ما بود.اسكات صورت سرخ خپله،با موهاي شانه نكرده ي سياهي كه همچون كلاه خز سرش را پوشانده بود!
اسكات در آن خانه ي نيمه مخرو به ي قديمي در همسايگي خانه ي مازندگي مي كند.او مشغول لاف زدن در مورد ضبط سي دي دار جديدش بود و مرتب لطيفه هاي بي مزه تعريف مي كرد وبا نوك كفش برف ها را به طرف ما مي انداخت.
همان اسكات هميشگي!!
من از اسكات دعوت نكرده بودم همراهمان بيايد.چندان از او خوشم نمي آيد.وانسا هم همين طور.
او خيلي وراج وپررو است و هميشه در حال لاف زدن.ومهم تر،هميشه دلش ميخواهد دعوا راه بيندازددر مورد هر چيز احمقانه اي كه هيچكس اهميتي به آن نميدهد شرط بندي مي بندد.
به نظر من اسكات رادار خاصي دارد.ويا در غير اين صورت همه روز در حال جاسوس كردن خانه ي ماست.چون هر بار كه از خانه بيرون ميروم او همراه من است؛دوان دوان وكاملا آماده از خانه بيرون مي زند وبه ما ميپيوندد.
در آن روز،هر چهار نفرمان به سمت درياچه مي رفتيم.نفر چهارم كسي جز پسر عمويم نبود.عمويم چند روزي پيش ما مي ماند وقصدشان اين بود كه براي تعطيلات كريسمس به فلوريدا بروند.
من از ديدن او خيلي خوشحال بودم.يان هم مثل من 13سالش بود.با وجودي كه خيلي همديگر را نمي ديديم ،ولي هميشه باهم به خوبي كنار ميآمديم،مثل دوبرادر بوديم.
بله من يك برادر واقعي هم دارم:نيك….زور گو وقلچماق.
نيك فقط سه سال بزرگتر از من است.ولي هميشه با من مثل حشره اي كه ميخواهد زير پايش له كند رفتار مي كند.
نيك ميگويد در هر خانواده برادر بزرگتر رييس است وبرادر كوچكتر برده ي او.شايد احمقانه به نظر مي رسد اما نيك واقعا به اين فلسفه اعتقاد دارد.
خانه ي ما پر است از((اسپتسر برو آشپزخونه برام سانويچ بيار.))يا(( اسپنسرمن مي خوام برم بيرون،اين تكاليف منو تايپ و وارد كامپيوتر كن.))،((اسپنسر،يه نوشابه برام بياره....اسپنسر،برو ببين كي رد ميزنه...اسپتسر زود باش راه بيفت!))
نيك خيلي بزرگتر از من است؛و ورزش هم مي كند.
عضو تيم كشتي مدرسه است.لذا من باتمام وجود سعي دارم در سر راهش قرار نگيرم.
به همين دليل است كه دوست داشتم يان را برادر خودم بدانم.
واكنون،تقربا هر روز،راه رفتن به طرف درياچه همراه يان را به خاطر ميآورم.چكمه هايش برف هاي يخ زده را ميشكست.واسكيت هايي رابرايش پيدا كرده بودم.
يان خيلي شكل خود من بود:موهاي قهوه اي تيره،چشمان قهوه اي،چهره اي جدي،قد متوسط وتاحدودي لاغر و استخواني.او دنياي از انرژي بود.هميشه در حال بالا پريدن ويا ضرب گرفتن با انگشتانش بروي هر چيزي كه دم دستش بود به سر ميبرد.او حتي يك دقيقه هم قادر نبود بي حركت بايستد و يا بنشيند.يادم ميآيد در حال عبور ازكنار يك ديوار كوتاه سنگي در مقابل فانكرها بوديم.برف يخ زده روي ديوار ها را پوشانده بود.وانسا اسكات ومن در كنار ديوار راه مي رفتيم.
اما يان با يك جهش روي ديوار پريد.بالانس ديوانه واري روي ديوار زد وشروع به سر خوردن روي آن كرد.دستهايش را ديوانه وار روي سرش تكان مي داد.
سرش داد زديم كه پايين بيايد.اما او فقط خنديد.وقتي از روي ديوار پايين ميافتاد،همچنان ميخنديد.خوشبختانه با پشت رو ي برف هاي روي بوته هاي پايين ديوار افتاد.
بله خوشبختانه.
اكنون كه به ان روز فكر مي كنم،احساس غم سراسر وجودم را پر مي كند.
فكر مي كنم آن تنها واقعه ي خوشي بود كه ان روز اتفاق افتاد.
ادامه دارد......





![]()








به وبلاگ چند تا سمپادی خوش اومدین.
|
ذهنت را مانند ابر سفيدي كه در آسمان است،آزاد كن.تلاش كن اما نتايج كار را واگذار كن تا باهم كنار بيايند.براي ابر چه فرق مي كند باد از كدام سو بوزد.
چرا وقتت را براي چيزي كه در دستت نيست،تلف مي كني؟
آنچه كه هست
همه چيز را همانطور كه هست بپذير.خواستن تنها،چيزي را عوض نمي كند.خواستن باد را از وزيدن باز نمي دارد وبرف را به آبنبات تبديل نميكند.اگر مي خواهي چيزي را به بهتر از خودشان تبديل كني،يا آنه همان گونه كه هست مواجه شو.
از كارهاي كه مجبوري انجام بدي لذت ببر.
نق زدن تنها تو راخسته تر ميكن ونمي گذارد كار را درست انجام دهي،اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني،مثل سگ همه جا دنبالت خواهد آمد.
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي،نه به صرف اينكه ناچاري،بايد به كارت ايمان داشته باشي.
يك جريان ضعيف آب تنهانيمي از باغچه را آبياري ميكند.
وقتي تصميم به انجام كاري ميگيري از خودت نپرس من چه مي خواهم؟چه كاري به نفع همه است؟ اگر به فكر منافع ديگران باشي،ديگران در كنارت كار خواهند كرد وكمكت خواهند كرد تا موفق شوي.
سلام![]()
سلام سلام .من محدثه به همراه دوستانم اين وب رو ايجاد كرديم تا اون چيزي رو كه مي دونيم وشايد شمانمي دونين به تون بگيم.البته هر انساني كامل نيست پسچيزهاي هم هست كه ما نمي دونيم خوش حال مي شيم اگه نظرتون رو در مورد وبمون بگين.البته اگه شما هم وبي دارين و،مي خواين آدرسش رو به ما بدي تا ما هم از آنچه شما مي دونين استفاده كنيم.
براي شروع من مقدمه اي از دوداستان رو رو وب مي ذارم كه اگه از اون ها خوشتون اومد مي تونين كتابش رو تهيه كنين.اين به خاطر اينكه موقيه خريد كتاب سردرگم نشين ووبا توجه به سليقتون كتاب بگيرين.
در روزا ي بعد دوستانم رو هم معرفي خواهم كرد.
![]()
![]()
به ترجه :غلامحسين اعرابي
مقدمه
خيلي خوب،جيغ بزن.
هيچ كس صدايت را نمي شنود.تو ديگر در دنياي امني كه مي شناختي نيستي.
گامي وحشتناك برداشته اي .....قدم به تيره ترين گوشه هاي تخيل خود گذاشته اي.
تو در را به روي تالار وحشت گوشوده اي.
جيغ داستان پسري است كه آرزو ميكرد خانه اش در تسخير ارواح باشد!
و اكنون اين اوست كه در گوشه اي كز كرده وشماره هاي يك دستگاه عجيب وكوچك به نام،جيغ كش را مي چرخاند.
اسم او اسپنسر ترنر است و او اين دستگاه را به تازگي از يگ مغازه ي وسايل ارواح خريداري كرده است.ايا ان دستگاه خواهد توانست فريادهاي ارواح واقعي را دريافت كند؟
اسپنسر باتمام وجود مي خواهد با يك روح يا شبح صحبت كند.فقط يك مشكل وجود دارد:بهتر اين است كه مزاحم يك شبه مويه كش نشويد.فريادهاي او ممكن است ناشي از اين باشد كه واقعا خشمگين است!!
اسپنسر،واقعا احتياط كن!شايد همان شبحي را كه مرادت بوده به دست نياوري!و يا اگر مواضب نباشي،شايد خود را در پيچ وتاب هاي نفس گير تالار وحشت بيابي.![]()
ادامه دارد...





